پسرك بر روي صندلي قديمي اش نشسته بود كه ناگهان صداي در به گوشش ميرسد.به سوي در چوبي اش مي رود و در را باز مي كند اما كسي را پشت در نمي بيند.دوباره مي رود و بر روي صندلي اش مي نشيند.در حالي كه دارد كتابي را مي خواند صداي زيبايي مي شنود .به سمت پنجره مي رود ،پرده را كنار مي زند و به بيرون نگاه مي كند اما چيزي نمي يابد.به اتاقش مي رود و بر روي تختش دراز مي كشد.چشمانش را مي بندد و خوابش مي برد.در خواب پرنده اي كوچك را مي بيند كه بر روي شاخه اي نشسته است.پرنده به پسرك خيره شده است.پسرك سرش بر مي گرداند و چشمش به دختر بچه اي مي افتد كه بر روي نيمكتي نشسته است و چشمش را به افق دوخته است.پسرك بعد از تماشاي اين منظره ها از خواب مي پرد.به آتش زيباي بخاري اش نگاه مي كند .بعد از مدتي از جايش بلند مي شود.كاغذ و قلمي را بر مي دارد و شروع به نوشتن مي كند :
مي خوانم من مرگ را
مي خوانم تمامي نگاهت را
در حالي كه تو چشم به راه مرگي
تا بيايد در و در بزند
و تو را از خواب عميقت بيدار كند
من مي خوانم مرثيه ي مرگ را
در حالي كه منتظر خواندن پرنده اي
پرنده اي گم گشته در روياهاي بي سر پناه
من مي خوانم مرگ را
من مي خوانم ابهت چشمانت را
اماتوهنوز چشم به راه پرنده اي
پرنده اي كه در جاده ي روياها
آوازش را تمام كرد
و در زير باران چشمان بست
تا به خوابي عميق فرو برود
بعد از تمام شدن نوشته ها پسرك پالتويش را برداشت و از كلبه ي كوچكش بيرون رفت.در جلوي كلبه اش درخت بزرگي بود.درختي كه پوشيده از برف شده بود.ناگهان چشمش به پرنده ي كوچكي افتادكه بر روي درخت نشسته بود و داشت آواز زيبايي را مي خواند.پسرك با پايان يافتن آواز پرنده به راه افتاد و به پاركي كه پشت كلبه اش بود رفت.هوا آن روز بسيار سرد بود ودانه هاي ريز برف هم شروع به باريدن كرده بودند.پسرك در پارك شروع به قدم زدن كرد.دستان كوچكش تقريبا يخ زده بودند.پسرك پس از كمي قد م زدن به كلبه اش بازگشت.دركلبه اش پس از در آوردن پالتو اش رفت و در كنار بخاري كوچكش نشست.پسرك بعد از اين كه كاملا گرم شد برروي تخت خوابش دراز كشيد و به خوابي عميق فرو رفت.