پسرک در جاده -۲ فرداي آن روز سرحال تر از خواب بيدار شد.كمي به آسمان نگاه كرد.كمي ابر در آسمان ديده مي شد.برخاست و به راه افتاد.ساعت ها راه رفت تا اين كه خسته شد.خورشيد هم به وسط آسمان آمده بود.به نزديك دريا رفت ودر ساحل دريا نشست.بادي نسبتا آرام شروع به وزيدن كرد.امواج دريا بر روي هم سوار شدند اما پسرك همان جا ماند.باد كاغذي را همراه با خود آورد و كنار دست پسرك گذاشت.پسرك كاغذ را برداشت و خواند.بر روي كاغذ نوشته شده بود : (( به دنبال خيالت حركت كن .چون خيالت مانند ستاره ي درخشان راه را به تو نشان مي دهند. )) پسرك اين را خواند و به فكر فرو رفت.نمي دانست كي اين نامه را نوشته است.به هر حال بعد از كمي فكر كردن بلند شد و به راه افتاد.انگار دوباره علاقه زيادي به دست آورده بود.احساس مي كرد كسي كنارش ايستاده است و دارد او را نگاه مي كند.پيش خود گفت كه شايد رويا باشد.پسرك همچنان كه پيش رفت پرسيد:تو كي هستي؟مرد غريبه پاسخ داد :من همان كسي هستم كه آن نامه را به تو نوشت.پسرك پرسيد براي چه آن نامه را به نوشتي ؟مرد غريبه پاسخ داد :براي اين كه من خيال تو هستم و مي خواستم تو را راه نمايي كنم.مردغريبه اين را گفت و ديگر ديده نشد.ديگرغروب شده بود و پسرك خسته شده بود.براي همين روي سنگي نشست و به غروب خورشيد نگاه كرد.بعد از اين خورشيد غروب كرد ،پسرك سرش را بر روي بالش كذاشت و به تمامي اتفاق هاي آن روز فكر كرد.به آن نامه و به مرد غريبه . |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:37 توسط سینا آقازاده
|
|
|
|

