هوا گرم بود.بادي نبود تا شاخه هاي درختان را تكان دهد.پسرك قدم بر مي داشت در جاده اي كه آخرش معلوم نبود.در طرفي از جاده درختان ايستاده بودند ودر طرفي ديگر دريا با قطره هاي خود قرار داشت.بعد از مدتي راه رفتن پسرك خسته شد وبه درختي تكيه داد و به دريا خيره شد.باد ملايمي شروع به وزيدن گرفت.بعد از كمي استراحت پسرك بر روي پاهاي كوچكش ايستاد و دوباره به راه افتاد.... ديگر هوا تاريك شده بود و هيچ جا ديده نمي شد.پسرك در كنار درخت بلندي نشست كوله پوشتي اش را در آورد.بالش كوچكي را از توي آن درآورد.سرش را بر روي بالش گذاشت وخوابيد.پسرك به خواب رفت ،همه جا تاريك شد.ناگهان صدايي شنيد.انگار صداي يك پرنده ي كوچك بود كه تازه آواز خواندن ياد گرفته است.وقتي صدا قطع شد احساس كرد دارد از جايي سقوط مي كند.ناگهان تصويري را ديد كه خيلي شبيه خودش بود.پسرك وحشت كرده بود كه از خواب پريد.هنوز هوا تاريك بود.دوباره سرش را بر روي بالش گذاشت و خوابيد.صبح كه از خواب بيدار شد وسايلش را جمع كرد و دوباره به راه افتاد.ساعت ها گذشت اما پسرك به جايي نرسيد.دريا مانند ديروز آرام بود اما جنگل طور ديگري به نظرش رسيد.انگار درختان غمگين بودند.آفتاب عذاب دهنده تر از ديروز مي تابيد.پسرك تنها بود و عذاب مي كشيد از آن همه روياهاي گم شده در آن جاده .جاده اي كه به نظر مي رسيد بي انتها باشد.پسرك براي استراحت به زير سايه ي درختي رفت و به دريا نگاه كرد.نگاهي پر از معنا كه مي گفت:من عذاب مي كشم در برابر اين همه رويا.هوا بسيار گرم بود.پسرك به شاخه هاي درختان نگاه كرد.انگار هر يك مي خواستند چيزي بگويند.پسرك دوباره به راه افتاد.روز ديگري هم به پايان رسيد اما پسرك به جايي نرسيده بود.او ديگر مي دانست اين جاده پاياني ندارد اما براي پسرك راه باز گشتي نبود.سرش را بر روي بالش اش گذاشت و به آسمان خيره شد.آسمان پر از ستاره بود.ستاره هايي كه برايش چشمك مي زدند .همين طور كه به آسمان خيره شده بود خوابش برد. |
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:35 توسط سینا آقازاده
|
|
|
|

