تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
شعر

پسرک در جاده -۲

فرداي آن روز سرحال تر از خواب بيدار شد.كمي به آسمان نگاه كرد.كمي ابر در آسمان ديده مي شد.برخاست و به راه افتاد.ساعت ها راه رفت تا اين كه خسته شد.خورشيد هم به وسط آسمان آمده بود.به نزديك دريا رفت ودر ساحل دريا نشست.بادي نسبتا آرام شروع به وزيدن كرد.امواج دريا بر روي هم سوار شدند اما پسرك همان جا ماند.باد كاغذي را همراه با خود آورد و كنار دست پسرك گذاشت.پسرك كاغذ را برداشت و خواند.بر روي كاغذ نوشته شده بود :

(( به دنبال خيالت حركت كن .چون خيالت مانند ستاره ي درخشان راه را به تو نشان مي دهند. ))

پسرك اين را خواند و به فكر فرو رفت.نمي دانست كي اين نامه را نوشته است.به هر حال بعد از كمي فكر كردن بلند شد و به راه افتاد.انگار دوباره علاقه زيادي به دست آورده بود.احساس مي كرد كسي كنارش ايستاده است و دارد او را نگاه مي كند.پيش خود گفت كه شايد رويا باشد.پسرك همچنان كه پيش رفت پرسيد:تو كي هستي؟مرد غريبه پاسخ داد :من همان كسي هستم كه آن نامه را به تو نوشت.پسرك پرسيد براي چه آن نامه را به نوشتي ؟مرد غريبه پاسخ داد :براي اين كه من خيال تو هستم و مي خواستم تو را راه نمايي كنم.مردغريبه اين را گفت و ديگر ديده نشد.ديگرغروب شده بود و پسرك خسته شده بود.براي همين روي سنگي نشست و به غروب خورشيد نگاه كرد.بعد از اين خورشيد غروب كرد ،پسرك سرش را بر روي بالش كذاشت و به تمامي اتفاق هاي آن روز فكر كرد.به آن نامه و به مرد غريبه .

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 10:37 توسط سینا آقازاده |


هوا گرم بود.بادي نبود تا شاخه هاي درختان را تكان دهد.پسرك قدم بر مي داشت در جاده اي كه آخرش معلوم نبود.در طرفي از جاده درختان ايستاده بودند ودر طرفي ديگر دريا با قطره هاي خود قرار داشت.بعد از مدتي راه رفتن پسرك خسته شد وبه درختي تكيه داد و به دريا خيره شد.باد ملايمي شروع به وزيدن گرفت.بعد از كمي استراحت پسرك بر روي پاهاي كوچكش ايستاد و دوباره به راه افتاد.... ديگر هوا تاريك شده بود و هيچ جا ديده نمي شد.پسرك در كنار درخت بلندي نشست كوله پوشتي اش را در آورد.بالش كوچكي را از توي آن درآورد.سرش را بر روي بالش گذاشت وخوابيد.پسرك به خواب رفت ،همه جا تاريك شد.ناگهان صدايي شنيد.انگار صداي يك پرنده ي كوچك بود كه تازه آواز خواندن ياد گرفته است.وقتي صدا قطع شد احساس كرد دارد از جايي سقوط مي كند.ناگهان تصويري را ديد كه خيلي شبيه خودش بود.پسرك وحشت كرده بود كه از خواب پريد.هنوز هوا تاريك بود.دوباره سرش را بر روي بالش گذاشت و خوابيد.صبح كه از خواب بيدار شد وسايلش را جمع كرد و دوباره به راه افتاد.ساعت ها گذشت اما پسرك به جايي نرسيد.دريا مانند ديروز آرام بود اما جنگل طور ديگري به نظرش رسيد.انگار درختان غمگين بودند.آفتاب عذاب دهنده تر از ديروز مي تابيد.پسرك تنها بود و عذاب مي كشيد از آن همه روياهاي گم شده در آن جاده .جاده اي كه به نظر مي رسيد بي انتها باشد.پسرك براي استراحت به زير سايه ي درختي رفت و به دريا نگاه كرد.نگاهي پر از معنا كه مي گفت:من عذاب مي كشم در برابر اين همه رويا.هوا بسيار گرم بود.پسرك به شاخه هاي درختان نگاه كرد.انگار هر يك مي خواستند چيزي بگويند.پسرك دوباره به راه افتاد.روز ديگري هم به پايان رسيد اما پسرك به جايي نرسيده بود.او ديگر مي دانست اين جاده پاياني ندارد اما براي پسرك راه باز گشتي نبود.سرش را بر روي بالش اش گذاشت و به آسمان خيره شد.آسمان پر از ستاره بود.ستاره هايي كه برايش چشمك مي زدند .همين طور كه به آسمان خيره شده بود خوابش برد.

 

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:35 توسط سینا آقازاده |


در افق چشمان پسرك

سپيدي برف خود را نمايان مي كند

در برهوت چشمانش

بلعيده مي شود

سپيدي برف

در تنهايي نگاهش

برف درختان را می رقصاند

خيال چشمان پسرك

مي بلعد واقعيت برف را

تا پسرك گم كند خود را

در سپيدي برف

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:20 توسط سینا آقازاده |


قلم خود را بر روي كاغذ مي گذارم .مي خواهم داستان روياهاي يك پسرك را بر كاغذ فرود آورم .مي خواهم از عذاب هايي او بنويسم .پس شروع به نوشتن مي كنم :

عذابش مي داد قدم هايي كه از جلويش عبور مي كردند و قصر روياهايش را ويران.دستان كوچكش در آن هواي سرد يخ زده بود .پسرك قصه بود كه هنوز گفته نشده اما به پايان راهش رسيده بود .ساعت ها مي گذشت كه پسرك آن جا بود اما هنوز دستان كوچكش خالي بود .هوا تاريك شده بود وپسرك در آن تاريكي گم شد.دستان كوچكش را جمع كرد و به طرف خانه اي حركت كرد كه رويا بود و ديگر هيچ .به خانه رسيد در را باز كرد وغرق در روياهاي خود شد .سر بر بالشي گذاشت كه رويا آن را پر كرده بود گذاشت و به خوابي عجيب فرو رفت .همه جا تاريك بود كه صدايي شنيد.چشمانش را باز كرد و از پنجره به بيرون نگاه كرد چشمش به پرنده اي افتاد كه آواز مي خواند .به پرنده خيره شد .پرنده را پر از رويا يافت .ساعت ها به پرنده خيره شد تا اين كه پرنده بال هايش را باز كرد وبه پرواز در آمد .دوباره خواست به رخت خواب خود برود اما قبل از آن خواست شعري بگويد .كاغذ و قلم را برداشت وشروع به نوشتن كرد :

عذاب مي كشم وقتي به آواز پرنده گوش مي دهم

وقتي به روياهاي پرنده گوش مي دهم

نابود شده ام

در برابرتنهايي نگاه پرنده

قصر روياهايم چقدر كوچك است

در برابر روياهاي پرنده

پرنده بالهايش را باز كرد ومن را تنها گذاشت

با عذاب هاي خودم

دربرهوت چشم پرنده گم شدم

گم شده اي كه ديگر پيدا نمي شود

* * * * * *

پسرك اين را نوشت و به خواب فرو رفت.فرداي آن روز وقتي از خواب برخواست مي دانست كه دوباره به سوي نابودي مي رود .از خانه بيرون رفت وبه سوي پاركي حركت كرد كه درختانش پر از روياهاي ناگفته بود وقتي به پارك رسيد به درختي تكيه داد تا با او هم صحبت شود .به شاخه هاي درخت خيره شد٬برگي را ديد كه با رنگ نارنجي خود به سمت پسرك فرود مي آمد .پسرك برگ را گرفت وبه آن خيره شد .در برگ روياهاي عجيبي را ديد .روياهايي كه براي پسرك آواز مي خواند . آواز مانند لالايي بود كه پسرك تا به حال نشنيده بود .آواز لذت عجيبي براي پسرك داشت .پسرك سرش را بر روي زمين گذاشت به آواز لذت بخش گوش داد .پسرك چشمانش را بست وديگر باز نكرد.

لینک ثابت نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 13:3 توسط سینا آقازاده |