تبليغاتX
ترانه شرقی

ترانه شرقی
شعر

خسته شده ام

 از این همه خیال های واقعی

 از خیال هایی که بالاخره به واقعیت تبدیل می شوند

می خواهم بچرخم ولی نمی توانم

نمی توانم چون به دنیا گره خورده ام

می خواهم بچرخم

 تا به چشم های آن پیرمرد خسته نگاه کنم

ولی نمی توانم

می خواهم بچرخم

 تا به چشم های بازیگوش پسرک نگاه کنم

اما نمی توانم

چون به دنیا گره خورده ام

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:31 توسط سینا آقازاده |


                                                برای مرگ دوهزار پرنده

گل ها پژمرده مي شوند

دل ها طوفاني مي شوند

شمع ها خاموش مي شوند

قلب ها از سنگ پر مي شوند

شاپرك ها هم براي هميشه نابود مي شوند

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:59 توسط سینا آقازاده |


مرگ را دیده ام

می دانم مرگ خیال است

خیالی که از دل واقعیت سر چشمه می گیرد

سرم درد می گیرد

از این بازی خیالی که در آن گم هستم

بازی که هنوز معنایی برایش نیافته ام

لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:22 توسط سینا آقازاده |


 

مرگ را یافته ام

ولی هنوز نمی دانم چیست

اما می دانم که مرگ واقعیتی است که از دل خیال سر چشمه می گیرد

* * * * *

وقتی از خواب بیدار می شوم

پیرمرد دلم خواب است

وقتی می خوابم

آیا مرگ او را می برد

و یا در خیال من گم می شود

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:38 توسط سینا آقازاده |


موج ها مرا ياد مي كنند ، همراه خود مي برند

من می مانم و تنهایی

نابود مي شوم

و آسمان مرا همراه خود تا سینه مرگ می برد ...

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:45 توسط سینا آقازاده |


پسرك از خود مي ترسيد. خود را واقعيتي كه درميان رنج هاي زندگي گم شده بود مي دانست. از خود مي ترسيد چون از حقيقت زندگي مي ترسيد. در را قفل كرده بود و با هيچكس حرف نمي زد. مي خواست ازخود فرار كند اما نمي توانست. پيش خود مي گفت : كاش مي توانستم ازخود فرار كنم. در خود غرق شده بود. ازخود وحشت داشت. يكدفعه چشمش به آيينه ي توي اتاقش افتاد.خود را در آيينه ديد. جلو رفت. حدود يك ربع در آيينه زل زد. يكدفعه به خود آمد و از شدت وحشت آيينه را پرت كرد و شكست.دفتر و مداد خود را بر داشت و رفت كنار پنجره نشست . شروع به نوشتن كرد : من كاري ندارم كه از طريق آن ناني براي زندگي كردن در بياورم. براي همين هم مجبور هستم دزدي كنم. زندگي خوبي داشتم وخوش بودم تا اينكه يك شب براي دزدي به خانه اي رفتم . همه چيز خوب بود.وقتي وارد يكي از اتاق ها شدم يك مرد را ديدم كه روي تخت نشسته بود و داشت كتاب مي خواند. من تفنگم را برداشتم و به مرد گفتم : پول ها تو رد كن بياد. مرد يك ميليون از كشو درآورد وبه من داد. من گفتم :همه ي پول ها تو بده. مرد گفت :من فقط همين ها را دارم. داشتم سرش داد مي زدم كه يكدفعه ماشه ي تفنگ در رفت و مرد راكشت. من تازه به خودم آمدم كه چه اتفاقي افتاده است. پا به فرار گذاشتم. حدود 3 كيلومتري دويدم. روي نيمكتي نشستم. دست هايم را روي صورتم گذاشتم و شروع به گريه كردن كردم. من جوان بيست ساله آدم كشته بودم. ناگهان صدايي شنيدم كه مي گفت :اينجا رو باش. آدم به اين سني هم گريه مي كنه.سرم را بلند كردم. او داشت مرا مي گفت. اما من محل نگذاشتم. از جايم بلند شدم وبه خانه رفتم. مادرم به من سلام كرد اما من به او محل نگذاشتم و به اتاقم رفتم. در را پشت سرم بستم. خيلي خسته بودم. بخاطرهمين هم رفتم دراز كشيدم و خوابم برد... اما او هيچ وقت موفق نشد ادامه ي اين نوشته را بنويسد چون او ديگر مرده بود.

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 20:4 توسط سینا آقازاده |


جنگل در چشم من مثل آب روان

در قلب من مثل شب تاريك

و در دل من مثل باران زيبا

خيال من مثل يك پر نازك و كوچك

و جنگل ، آب و باران در آن

مثل يك كتاب بزرگ

لینک ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:4 توسط سینا آقازاده |


 از خواب بیدار می شوم

مرگ را در اعماق چشمانت می یابم

مرگی عجیب 

مرگی که هر چه گشته ام معنایی برایش نیافتم

معنایی خیالی که از واقعیت مرگ پر شده است

وقتی از خواب بر می خیزم در چشمانت مرگ را می بینم

مرگی خیالی که سرشار از واقعیت است

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:25 توسط سینا آقازاده |


باران آمد و با اشک های نگاهش یکی شد

باران آمد و با رویا های پسرک یکی شد

پسرک مرگ را دید و نمی دانست چیست

اما او می دانست که آن چه می بیند واقعیت است

اما این حرف ها دیگرهیچ فایده ای ندارد

چون او از بین رفته است

چون او از بین رفته است

لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:4 توسط سینا آقازاده |


از خواب بيدار شد.مرگ بود و پوچي .حس غريبي داشت،حسي كه تا حالا نداشت .حس پرنده اي را داشت كه تازه آوازخواندن ياد گرفته بود.حس مي كرد تازه خودش را پيدا كرده است.صدايي مي شنيد.انگار صداي مرگ بود، هرچه بود صدابرايش بسيار آشنا بود.از خواب بيدار شد.بهتر است بگويم از واقعيت بيدار شد و پا به خيال گذاشت.به دور خود مي چرخيد.از نگاه او دنيا مانندبچه اي است كه تازه به دنيا آمده است .از خانه بيرون رفت .آن روز هوا بسيارگرم بود .آن روز او به هرجاپا مي گذاشت هيچ كس را نمي ديد.فقط خانه هايي از جنس خيال مي ديد.ناگهان درشكه اي از راه رسيدو در جلوي پاي مردتوقف كرد.مرد نگاهي به درشكه كرد.راننده درشكه مرده بود،ناگهان از از درشكه مردي پياده شد .مرد به صورت او نگاهي كرد. . . همه جا سياه شد. سياه سياه . . .نوري ملايم در چشمانش تابيد .چشم هايش را از هم باز كرد.با مكان عجيبي برخوردكرد كه بعدها فهميد نام آن مكان بيمارستان است .چندين نفردور او جمع شده بودند .او آن ها را نمي شناخت . . . نگاهي به ساعت كرد،ساعت 5 بود.همه از آن جا رفتند بجز خيال.مرد در خود گم شده بود .احساس مي كرد در بياباني تنها است.هرجاكه او مي رود خيال او را رها نمي كند .همه جا داشت به دور سر او مي چرخيد .همه جا سياه شد . . .او در واقعيت خود آن مرد غريبه را ديد .مرد به صورت او خيره شد ، شبيه خودش بود،مانند خيال و واقعيت .او از مرد غريبه پرسيد تو كيستي ؟مرد غريبه تا آمد دهان وا كند مرد از واقعيت خود دور شد .دوباره به خيال پيوست،خيالي كه بسيار آزارش مي داد .مردي وارد اتاق شد.مردي سفيد پوش .مرد نوري كه از چراغ قوه اي فرستاده مي شد در چشمان مرد كرد . . . ناگهان مرد خود رادر خانه اي ديد،خانه اي از جنس خيال.مرد به اتاقي آمد و خود را در ميان انبوهي از خيال گم كرد . . . الان سه روز است كه مرد خود را در ميان انبوهي از خيالات گم كرده است .ناگهان چشم مرد به آينه اي كه در گوشه ي اتاقش بود افتاد .به آينه نزديك شد چشمش به خودي كه در آينه بود افتاد ناگهان نور زرد كنار رفت و مرد خود را در مكان عجيبي كه قبلا هم در آن جا بود پيدا كرد مرد سفيد پوش گفت پا شو مرخصي . . . در خيابان ها دنبال خود مي گشت اما خود را پيدا نكرد. چشم مرد به پسر بچه اي افتاد كه چند گل سرخ در دست داشت وهر بار كه فردي از جلوي او رد مي شد صد ها بار قلبش مي شكست .به جلو و پيش آن پسر بچه رفت اسكناسي از جيبهايش در آورد و يك شاخه گل سرخ خريد به گل سرخ نگاه كرد خود را در برابر آينه يافت برگشت كتابي را برداشت خواست بخواند اما نتوانست مرد در اتاق را باز كرد و از خانه بيرون رفت شروع به قدم زدن در خيابان كرد صداي هيچ كس را نمي شنيد . . . چشمانش را از هم باز كرد صداي تلفن را شنيد گوشي را برداشت از محل كارش بود او امروز بايد به سر كار خود مي رفت . . . در را باز كرد از خانه بيرون رفت در بيرون از خانه بچه ها داشتند بازي مي كردند پوپ آن ها به مرد اصابت كرد مرد شروع كرد دنبال يكي از آن ها كرد ند ناگهان خود را ديد كه دارد از بالاي پشتبان پرت مي شود صدايي در گوش او زمزمه كرد تو هيچ وقت نمي ميري . . . و هم مثل همگان فراموش شد اما خيال همچنان ادامه دارد و هيچ وقت راخود را نمي شكند اما واقعيت آن مرد همراه او نابود شد

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 8:45 توسط سینا آقازاده |


جنگل در نگاه من يك درخت

درخيال من يك دنيا

درقلب من يك واقعيت

در دل من خيال

در شمع زندگي يك پرنده

يك رودخانه

يك رودخانه

يك دنيا كه آخري ندارد

و پيداشدني نيست...

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:13 توسط سینا آقازاده |